رضا قليخان هدايت

857

مجمع الفصحاء ( فارسي )

اگر عالم همىگيرى خداوندا چو صيت خود * ترا رأى تو بس رايت ترا بخت تو بس لشكر نگون گشتى و بشكستى ز هول صرصر كينت * گر اين كشتى ازرق را نبودى حلم تو لنگر كجا رفت آنكه اشك خلق اندر عهد ظلم او * همىشستى به دست موج هر شب چهرهء اختر ز موج اشك مظلومانش هر ديده يكى دريا * ز زلف آه محبوسانش هر اختر يكى اخگر نه قرآن و خبر هرگز نموده مرد را صادق * نه حشر و نشر هرگز آمده نزديك او باور مدارس خالى و فارغ منابر باطل و عاطل * ممالك ضايع و مهمل خلايق عاجز و مضطر در و بام خلايق فتنه بگرفته كه ناگاهان * به سنگى كآمد از بامى گشاده شد فرج را در ز يك سنگ اى عجب هرگز چنين بىسنگ گردد كس * كه يك عضوش ز جاى خود بجنبد تا صف محشر همىگفتى بگيرم هفت كشور وان چنان آمد * كه دست قهر ايزد برد ازو عضوى به هر كشور به صد قسمش همىكردند و مىگفتش قضا آن دم * كز آن قسمت كه مىكردى بدين قسمت برى كيفر و له ايضا بتى كه طعنه زند لعل ناب را شكرش * سه روز شد كه نمىيابم از كسى خبرش به باغ جويمش ايرا به باغ مىبينم * ز قد سرو وز رخسار ارغوان اثرش قبا مثال همه عمر مانده‌ام در بند * كه كى بسان قبا تنگ دركشم ببرش